یکی بود ، یکی نبود

 یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .

در همان لحظه آتشی از دریا برجست و در کشتی افتاد و به یکدم اهل کشتی را همه در شعله نگونسار کرد و همه در حال خاکستر گشتند، ولیکن اموال همه بازرگانان در دریا باقی ماند.

 

بادی برخاست و کشتی را به سوی شهری روانه ساخت. زن جامه مردی پوشید و خاکسترها و استخوانهای سوخته بازرگانان را در آب دریا ریخت و خود را زیر کلاه، چون مردی بیاراست تا از دست مزاحمان راحت بشود.

چون کشتی به ساحل شهری رسید، خلق در آنجا جمع آمدند و غلامی چون ماه را بر کشتی تنها دیدند، با مال و دارایی بی شمار. هر چه می پرسیدند چیزی نمی گفت. تا سرانجام زبان باز کرد و گفت تا پادشاه خود نیاید شرح حال خود با کسی باز نمی گویم.

شاه از شنیدن این خبر در شگفت شد. باور نمی کرد که غلامی تنها بتواند کشتی براند و آن همه طلا و مال و پارچه را به آن شهر برساند. شاه خود بر نشست و با نزدیکان به دیدن کشتی آمد و قصه غلام بازپرسید.

غلام گفت: سخنی دارم که در خلوت می توانم بگویم، اگر باور کنی امید آن دارم که من از غصه باز رهم.

شاه خلوتی ساخت و مرحومه همه سرگذشت خویش را بازگفت و مردی را که  زغال شده بود و در کشتی مانده بود نشان داد.

زن به شاه گفت: من نیازی به این مال ندارم و از آن من نیست، همه را تو برگیر و مرا در مسجدی و عبادتگاهی تنها بگذار تا باقی عمر به راز و نیاز با خدای خود پردازم.

پس معبدی ساختند و زن پارسا را در آن معبد تنها گذاشتند.

روزگاری گذشت و شاه را هنگام مرگ فرا رسید و آن ماهروی عابد و زاهد را به جانشینی برگزید. سران کشوری و لشکری از وی خواستند تا همچون مردان پادشاهی را بپذرید و یا خود پادشاهی بر ایشان بگمارد.

مرحومه از مقبولان و نیک بختان یکی را به پادشاهی برگزید و خود به عبادت مشغول شد و پادشاهی را به جویی نخرید و مردانه در برابر جاه طلی ایستاد و طبیبی شد مسیحا دم که بیماران ره به یک نفس چاره می کرد.

آوازه او در جهان پیچید و گفتند طبیبی چون او به دنیا نیامده است.

از سوی دیگر وقتی شوهرش از حج بازآمد، زن را ندید و خانه را ویرانه ای یافت. برادرش نابینا شده و در آن ویرانه فلج مانده و گوشه نشین شده بود و عذاب دوزخ دامنش را گرفته بود. از حال زن پرسید.

برادرش گفت: بدکاری کرده بود و گروهی دیده، گواهی دادند و قاضی دستور داد تا سنگسارش کردند.

حاجی به برادرش گفت: شنیده ام در فلان شهر زنی زندگی می کند که دعای او در پیشگاه حضرت حق اجابت می شود، اگر می خواهی تو را پیش آن زن زاهد مسیحا دم ببرم؟

گفت بشتاب که دست و پای و چشم من از کار افتاده است و درمانده شده ام.

دو برادر راه دیار زن در پیش گرفته و می رفتند تا به آن اعرابی رسیدند. مرد اعرابی آن دو غریب را مهمان کرد و شبانگاه چون از قصه ایشان آگاه شد گفت: من نیز غلامی سیاه دارم که در حق زنی ظلم کرده و نابینا و فلج شده است، او را نیز با خود ببرید.

سرانجام به آن دهکده رسیدند و جوانی را دیدند که او نیز دیده و دست و پایش از کار افتاده بود، جایی را نمی دید و دست و پایش نمی جنبید. مادر آن جوان هم به کاروان نابینایان پیوست و فرزند را بر خری بنشاند و رفتند تا به آن معبد رسیدند.

هنگام سپیده دم زن زاهد از خلوت بیرون آمد و از دور شوهر خود را دید. زمین را بوسید و به درگاه حضرت حق سجده برد. هم آنگاه بازنگریست و آن سه ناجوانمرد گناهکار را با شوهر دید و با خود گفت: خدا را شکر که شوهرم، گواهان را با خود به همراه آورده است.

آنگاه از پس پرده و روبند به شوهرش گفت: چه می خواهی بگو؟

شوهر گفت: کوری مبتلا و بدبختی گرفتار بلا به درگاه آورده ام. او را درمان کن.

زن گفت: او گناهی کرده است، باید به گناه خود اعتراف کند تا بهبود یابد.

 برادر به گناه خود اعتراف کرد و زن از خداوند بزرگ برای او شفا خواست. در حال آن مرد از جای برخاست و چشم باز کرد.

غلام نیز پیش اعرابی و دیگران گناه خود را باز گفت و در حال شفا یافت. پیرزن نیز فرزند خود را پیش برد و جوان هر آنچه را که دیده بود باز گفت و با دعای آن زن سلامت خویش بازیافت.

زن فرمود تا همه بیرون رفتند و شوهرش تنها ماند. هم آنگاه روبند از روی برداشت. مرد نعره ای زد و افتاد. چون به هوش آمد زن پرسید که ای مرد، تو را چه شده است؟

گفت: زنی داشتم که این لحظه پنداشتم تو خود او هستی.

زن گفت: تو را بشارت باد که آن زن من هستم و زهد و پارسایی پیشه کرده ام و خداوند از فضل خود مرا در این گوشه امن نگه داشته است.

مرد از این همه بزرگی خداوند به سجده افتاد و از او خواست به او بگوید چطور شکر او را بگوید.